ژانویه 24, 2010

اين اصل را به خاطر بسپاريد كه با اين اصل زندگي بسي راحت تر است..

به نفع ماست
توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد
كه خيلي مغرور ولي عاقل بود
يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند
ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
و چرا چيزي روي آن نوشته نشده است؟
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت:
من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد
وچه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت
وزيران من هر جمله و هرحرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل
كشور جمع كنند و بياوند
وزيران هم رفتند و آوردند
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي
بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي به چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد

تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام
همه خنديدند و گفتند تو و جمله
اي پير مرد تو داري ميميري تو راچه به جمله
خلاصه پير مرد با كلي التماس توانست آنها را
راضي كند كه وارد دربار شود
شاه گفت تو چه جمله اي آورده اي؟
پير مرد گفت
جمله من اينست
“هر اتفاقي كه براي ما مي افتد به نفع ماست”
شاه به فكر رفت
و خيلي از اين جمله استقبال كرد
و جايزه را به پير مرد داد
پير مرد در حال رفتن گفت ديدي كه هر اتفاقي كه مي افتد به نفع ماست
شاه خشمگين شد و گفت چه گفتي؟
تو سر من كلاه گذاشتي
پير مرد گفت نه پسرم
به نفع تو هم شد
چون تو بهترين جمله جهان را يافتي

پس از اين حرف پير مرد رفت
شاه خيلي خوشحال بود
كه بهترين جمله جهان را دارد
و دستور داد آن را روي انگشترش حك كنند
از آن به بعد شاه هر اتفاقي كه برايش پيش ميآمد
ميگفت
هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا جائي كه همه در دربار اين جمله را ياد گرفنه وآن را ميگفتند
كه هر اتفاقي كه براي ما ميافتد به نفع ماست
تا اينكه يه روز
پادشاه در حال پوست كندن سبيبي بود كه ناگهان
چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را بريد و قطع كرد
شاه ناراحت شد و درد مند
وزيرش به او گفت
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست
شاه عصباني شد و گفت انگشت من قطع شده تو
ميگوئي كه به نفع ما شده
به زندانبان دستور داد تا وزير را به زندان
بيندازد وتا او دستور نداده او را در نياورند

چند روزي گذشت

يك روز پادشاه به شكار رفت
و در جنگل گم شد
تنهاي تنها بود
ناگهان قبيله اي به او حمله كردند و او را گرفتند
و مي خواستند او را بخورند
شاه را بستند و او را لخت كردند
اين قبيله يك سنتي داشتند كه بايد فردي كه
خورده ميشود تمام بدنش سالم باشد
ولي پادشه دو تا انگشت نداشت
پس او را ول كردند تا برود

شاه به دربار باز گشت
و دستور داد كه وزير را از زندان در آورند
وزير آمد نزد شاه و گفت
با من چه كار داري؟
شاه به وزير خنديد و گفت
اين جمله اي كه گفتي هر اتفاي ميافتد به نفع ماست درست بود
من نجات پيدا كردم ولي اين به نفع من شد ولي تو در زندان شدي
اين چه نفعي است
شاه اين راگفت واو را مسخره كرد

وزير گفت اتفاقاً به نفع من هم شد
شاه گفت چطور؟
وزير گفت شما هر كجا كه ميرفتيد من را هم با خود ميبرديد
ولي آنجا من نبودم
اگر مي بودم آنها مرا ميخوردند
پس به نفع من هم بوده است
وزير اين را گفت و رفت

نكته اخلاقي:
هر اتفاقي كه ميافتد به نفع ماست

اگر اين جمله را قبول داشته باشيد

و آن را باور كنيد

ميفهميد كه چه ميگويم

من به اين جمله ايمان ۹۹% دارم

دسامبر 24, 2009

سلام هموطن عزيز

سلام هموطن عزيزم
تويي كه هر لحظه به يادت هستم و حس مشتركمان همين است كه هميشه در فكر وطنمان هستيم
هم وطن عزيزم سالهاي زيادي است كه عده ي زيادي از ما در غربت و عده ي زيادي هم در وطنمان زندگي مي كنيم
همگي ميدانيم كه قوم بازي و قوم پرستي است كه ما را به اين روز رسانده
همگي ميدانيم كه اگر متحد شويم همه چيز درست است
همگي مي دانيم كه كي دشمنان است
همگي مي داينم غربت بد است
همگي ميدانيم كه كودكانمان زير چكمه هاي 72 ملت لگد مال شدند
همگي مي دانيم كه اجساد برادرانمان را كرم ها تا مغزشان خوردند تا اجازه ي كفن شان صادر شد…
همگي مي دانيم كه زنان و دختران زير لگد هاي همان 72 ملت و يا بسي بيشتر لگد مال شدند و مورد ت ج ا و ز قرار گرفتند…
همگي مي دانيم كه فقر در كشورمان غوطه ور است و مردم در گردابش غرقه اند
ولي…
افسوس كه خم هم به ابرويت نيامد
آن روزي كه ديدمت مي رفتي طلاهايت را به ستاد يكي از كانديداها دادي گفتم چرا؟ پرخاش كردي و گفتي به تو چه؟عقيده ام است. گفتم چرا به كشور خودت اعتقاد نداري؟ خنديدي و گفتي كشور؟؟؟ آن خ ر ا ب ش د ه را مي گويي؟ گفتم: كشورت است اينطور نگو …به من خنديدي و رفتي و طلاها و پولهايت را به ستادش دادي مامور ستاد طلا و پولت را گرفت و به بغل دستي اش گفت: افغوني پدر سوخته! همين را نگفت؟ حماقت كردي هم وطن عزيزم
مثل همان حماقت ات كه در صفوف سفارت كردي انجايي كه مامور ايراني نام ها را مي خواند و نام كسي نام قومش بود و تو و دوستانت از ته دلت به نامش خنديدي و به جان هم افتاديد باز هم حماقت كردي هم وطن خوبم… و بعد ان مامور ايراني آمد جدايتان كرد و تا دور ها به هم ديگر فحش ناموسي دادين و رفتين و بعد وقتي از هم جدا شدين مامور به عقلتان شك كرد و زير لب فحشتان داد به ناموس هر دويتان….
از كدامشان بگويم كه وقتي در اتوبوس با تو حرف مي زنم سر ميچرخاني و ايراني صحبت مي كني آن هم با كدام لهجه و ايراني ها زير لب به لهجه ات مي خندند و مسخره ات مي كنند…
برايت مي گويم از كارهايت اي هم وطن دوست داشتني ام
ان هنگامي كه از ترس نرفتن به افغانستان؛وطن ات… به بالاي ساختمان رفتي و خود را از بالاي 5 طبقه به پايين پرت كردي و باز هم آنان تو را مداوا نكردند همان هايي كه خودت را به خاطر وطنشان انداختي پايين تو را با همان حال به مرز رساندند و بعد به محض اينكه خوب شدي رفتي و خاله و عمه و دايي ات را برداشته بر گشتي بچه هايشان را مجبور كردي طعم تحقيري كه من چشيدم بچشند و بد بختشان كردي چرا كه آنها بي مدرك اند و نبايد درس بخوانند و بايد فقط عمله باشند تا آخر عمرشان… وقتي جنازه ي برادرت ته رود خانه ماند هيچ كس جمع اش نكرد تا بو بگيرد و يك شب شهرداري رفت و كمي خاك رويش پاشيد باز بو آمد و سگهاي ولگرد جمع شدند و با جسد اش جشن گرفتند. از آينده ي بچه هاي تنهايت بترس هم وطن خوبم…
هم وطن عزيزم كمي به فكر خودت باش
كمي به فكر وطن ات باش
وطن ات را دوست داشته باش
اعتقادت را صرف اين مسخره بازي ها نكن خواهش مي كنم كه نه م ح م و نه م ا ن با ما نيست.
اميدوارم كه از من دلخور نباشيد
روزگار به كامتان
به اميد اتحاد ملي

7 اصل مهم از نظر بيل گيتس

بیل گیتس، رئیس مایکروسافت، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های
آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: در دبیرستان خیلی چیزها را به
دانش‌آموزان نمی‌آموزند. او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان
فرا نمی‌گیرند، بیان كرد. اصول بیل گیتس به این شرح است:

اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما
انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید،
کار مثبتی انجام دهید.

اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم
فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید
به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و
مزایایش زحمت بکشید.

اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه
هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از
آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.

اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد.
پدربزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار
یک فرصت بود…

اصل ششم: اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از
نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.

اصل هفتم: قبل از آن‌که شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری
بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد، ملال‌آور نبودند.

——————————————————————————–

جمله روز : دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏(چارلی چاپلین) ‏

با يك شعر زيبا براي محرم

آنروز زمين وآسمان زينب گفت
طفلان حسين بی كسان زينب گفت
دنيا به تماشای مصيبت كه نشست
گهواره ی كوچك جهان زينب گفت

در روز قيامت كه بدان خوار شوند
خوبان همگی پيرو سالار شوند
آنجاست كه عباس وحسين وزينب
همسايه ی ديوار به ديوار شوند

دسامبر 19, 2009

محرم

فرا رسيدن ماه محرم و شهادت سومين امام شعيان را و ياران با وفايش را به همگي دوستان تسليت عرض مينمايم اميدوارم كه در سوگواري ها ما را هم از دعاي خيرتان فراموش نكنيد.

دسامبر 16, 2009

آه
کابل
کابل
کابل
دستانی بهگدایی
چشمان گریان بهنومیدی گشوده
چهرههای مبهوت، چروکیده، خسته
کودکان قوت لایموت در زبالهها جوینده
کودکان امروز، فردایی در عفونت خیابانها گمشده
زنان پشیمان از زایمان
مردان دوتا شده
مردان شبانهروز کراچی
عرق شرم و حقارت برجبین
مردان شبانهروز بارچی
آه
کابل
سرو و سوسن و سنبل از یاد برده
کاریکاتور مدنیت و مدرنیت
جنازهای بر دوش خاک، بوگرفته.

سلام دوستان عزيز و گرامي
مطمئين باشين كه در اين روزها با نظراتتون منو خوشحال مي كنيد و هر چند كه هيچ كدمتان را تا به حال نديده ام اما همين كه بعضي ها نگران آدم مي شوند براي آدم دلخوشي دارد.
گاهي چقدر مي تواند احساسات متفاوت باشد.
همين ديروز بوود كه براي عيد آماده مي شديم و چقدر خوشحال بودم اگر چه تنها بودم اما خوشحال بودم.
اما بلافاصله فراداي همان روز هم تنها بودم و
هم غمگين
و حالا هم تنها و خسته ام
برايم از خدا طلب شادي كنيد (البته نه از نوع شادي روح)
احساس خستگي؛سرما خوردگي؛ضعف و بي حالي دارم خدا همه ي مريضا را شفا دهاد.
قربان همه ي دوستان نگران و غير نگران
فقط مي خواستم بنويسم تا باور كنيد كه هنوز زنده ام!

دسامبر 6, 2009

عيد مبارك!

هر كاري كردم تا عكس بگذارم نشد جناب مدير كه هي مي نويسي خبر عاجل خبر خوش به اين هم برس… حالا من يه چيز كشف كرده بودم هااا
خوب به هر حال تبريكات خشك و خالي ما را پذيرا باشيد.

دسامبر 1, 2009

ارزش دوست خوب !

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ‘كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!’
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ‘ اين بچه ها يه مشت آشغالن!’
او به من نگاهي كرد و گفت: ‘ هي ، متشكرم!’ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم… ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:’ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!’ مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ‘ هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!’
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ‘ مرسي’.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ‘ فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش…. اما مهمتر از همه، دوستانتان….
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.’
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ‘خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.’
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

نوامبر 27, 2009

حالا كه انقدر ذوق كردم به جاي تبريك خشك و خالي اينو گذاشتم

Eidmubarak-31[1]