خدا يا تو خود بهتر زمن آگاهي
كه ريشه هاي اميد در دلم مرده ست كه خشكيده است
خدا يا تو خود بر ما وفايي كن
تو خود از رحم خود بر من بتابان نور اميدي
بتابان از گنج هاي بي حساب اميدت بر دلم
بتابان از نورهاي رنگ آ رنگ بهشت
بتابان اي منبع نور
اي نور!
خدا يا تو خود بهتر زمن آگاهي
كه ريشه هاي اميد در دلم مرده ست كه خشكيده است
خدا يا تو خود بر ما وفايي كن
تو خود از رحم خود بر من بتابان نور اميدي
بتابان از گنج هاي بي حساب اميدت بر دلم
بتابان از نورهاي رنگ آ رنگ بهشت
بتابان اي منبع نور
اي نور!
آن روزها مادرم مي گفت
اينجا آسمان تنگ است
آن روزها من خنديدم
اين روزها تازه مي فهمم
مادرم چه مي گفت
اينجا آسمان تنگ است
من از اينجا فاصله ي بين دو برج را مي بينم
از اينجا فقط دو ستاره را مي بينيم
آسمان اينجا دلتنگ است
آسمان تاريك است
من نمي دانم چه رازي دارد
اما فقط دو ستاره هر شب به [...]
چرا مي گويند خدا از وطنمم رخت بر بسته است؟
دلم يك لحظه هم نشد لرزان
خدا با ماست
خدا با ماست با كودكي غمگين و افسرده ست
خدا با ماست با درد و غم هاي كهنه
خدا با ماست در هنگام هجرت
خدا با ماست در هنگام قطع دست كودكي گريان
خدا را من مي بينم در اشك هاي يخ [...]
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هماتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعتها با يكديگر صحبت ميكردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...سلام دوستاي گلم
شعر پاييني مال من نيست حالا جايي ديدين لعنت خدا واسم نخونيد كه چقدر خالي بندم!هر شعر قشنگي رو ميذارم تا هم شما بخونيد هم خودم!
نام زیبایت را من
با امید شنیدن به جوابی
بر سکوتم خواندم
نامی از آن سوی خاطره ام
از چه بود این احساس
که به نامت دل بستم
پیش از آن دیدارها
چون دگر خاطره ام :
گفتن حرف تو را
قبل هر گفتن تو .
به خودم میخندم
***
من همان کافر مستم
که شبی
عشق را بوسیدم .
من همان اشرف خلقم
که به گستاخی ِ ایمان ِ دلم
روی [...]
سلام دوستان گلم
عيد همگي مبارك
امشب كه شب عيد است شروع كردم به ساختن اين وبلاگ تا وقتي يك چند سالي از قدمت اش گذشت ببينمش در ان صورت دو حالت دارد يا به اشعارم مي خندم يا ….. حالت ديگرش را نگويم بهتر است فعلا از نظراتتان بي بهره ام نگذاريد.
اگر انسان ها ساده زيستن مي دانستند ديگر هيچ جنگي نبود ديگر جدايي نبود
ديگر مهاجرت نبود ديگر غربت نبود
آن وقت
صلح بود و آرامش وحدت و آسايش آسودگي و صفا و همه جاي دنيا از ان ما بود.
آه اي خداي بي نياز بي همتا
كدامين نعماتت را شكر گويم؟ به كدامين لطف ات سجده گذارم؟
آه [...]
من در آن شهر مي رفتم مايوسانه مي رفتم آرام صبور شكيبا سخت سنگين
شهر اميد ها و آرزوها شهر بي پروا شهر بي تحقير شهر مهر ها
من در آن شهر مي رفتم تا صبح تا طلوع تا خورشيد
اما
نه شهري بود نه اميدي نه طلوعي
فقط ظلمت بود و سر در گمي و شب
پيش رفتم با [...]
دستانم به آرزوهايم نمي رسند
دستانم خيس اند دستانم لرزان
آرزوها دوراند آرزوها خيلي دوراند
دستانم خالي است خالي از آرزوهايم
آرزوها تمام اميد من هستند
پاهايم لرزان ره دراز و زانوانم لرزان
ره دراز و دستهايم خيس اشك گونه هايم ميشوند هر دم
آرزوها رفتند سفري دور تا بي نهايت ها
احساسم ديگر لطيف نيست مي گويد:دستانم خائن اند [...]