ميلاد با سعادت امام رضا (عليه السلام)را به تمام مسلمين تبريك مي گويم.
» باقی این نوشته را بخوانید ...ميلاد با سعادت امام رضا (عليه السلام)را به تمام مسلمين تبريك مي گويم.
» باقی این نوشته را بخوانید ...* فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است
» باقی این نوشته را بخوانید ...* تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش
* چه خوب مي شد اگر ، اطلاعات را با عقل اشتباه نمي گرفتيم و عشق را با هوس و حلال را با حرام و دنيا را با عقبي و رحمان را با شيطان
سلام دوستان گل
كي ميدونه كه توي افغان بلاگ چه طوري ميشه عكس رو وارد وبلاگ كرد؟!
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...يك زوج در اوايل 60 سالگي در يك رستوران كوچك رومانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند ناگهان يك پري كوچك سر ميزشان ظاهر شد و گفت:چون شما اينچنين مثال زدني هستين و در تمام اين مدت به هم وفادار موندين هر كدامتان ميتوانيد يك آرزو بكين!
خانم گفت:ميخوام به همراه همسر عزيزم [...]
ما ندرتا درباره ي آنچه كه داريم فكر مي كنيم در حاليكه پيوسته در انديشه ي چيزهايي هستيم
كه نداريم (شوپنهاور)
آنكه ميتواند انجام ميدهد انكه نمي تواند انتقاد ميكند(جرج برنارد شاو)
لحظه ها را گذرانديم كه به خوشبختي برسيم.غافل از آنكه لحظه ها همان خوشبختي بودند(علي شريعتي)
بهترين چيزها زماني رخ ميدهد كه انتظارش را نداري(گابريل گارسيا ماركز)
خوشبختي وجود ندارد و ما خوشبخت نيستيم اما ميتوانيم اين حق را به خود دهيم
كه در آرزوي آن باشيم.(چخوف)
عشق عينك سبزي است كه انسان با آن كاه را يونجه ميبيند مارك تواين
از همه اندوهگين تر كسي است كه از همه بيشتر ميخندند بل سارتر
خوشبختي شكاف اين بدبختي است تا [...]
سلام دوستان گلم
اين چند وقته حس شعر ندارم و معذرت به خاطر تاخير آپي
زندگي در اينجا خيلي سخت شده و شايد به خاطر همين محدوديت هاي نژاد پرستانه حسش نيست
به هر حال براي همتان آرزوي شادكامي و سر افرازي دارم و مرا دعا كنيد.
ديشب باز هم در جايم خفته بودم
كه مثل هر شب سايه اي
نور ماه را كه از نورگير كوچك گلخانه مي آمد پوشانيد
و من كه
به انتظار ديدن اش بودم
در خواب
در بيداري
بي درنگ به زير نور گير رفتم
همان جا
فقط از همان جا ميشد دستانش را گرفت
او آن بالا بود
سايه اش را روي كاكتوس پيرمان پهن كرده بود
و [...]