مثل هرشب
ديشب باز هم در جايم خفته بودم
كه مثل هر شب سايه اي
نور ماه را كه از نورگير كوچك گلخانه مي آمد پوشانيد
و من كه
به انتظار ديدن اش بودم
در خواب
در بيداري
بي درنگ به زير نور گير رفتم
همان جا
فقط از همان جا ميشد دستانش را گرفت
او آن بالا بود
سايه اش را روي كاكتوس پيرمان پهن كرده بود
و نگاهش را
سخاوتمندانه تقديم ام مي كرد
آه.. چه آرامشي
ديدم كه داشت پايين مي آمد
دستان سردم را ديديم كه ميان دستانش ديگر گرم اند
و نگاهش مرا ذوب مي كرد
چه لذتي…
باد وزيد
از خواب پريدم
باز هم همان قصه ي هر شب
دختري پا برهنه ميان گلخانه
زير سايه ي كاكتوس پير…
بازتاب
بازتاب URL برای این نوشته:
http://leila.blog.af/2009/10/06/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d9%87%d8%b1%d8%b4%d8%a8/trackback/
دیدگاه
merc az nazaret golam. bazam sar bezan be ma.
ارسال شده توسط: atefe | 6 اکتبر 2009 13:08
te quiero Te amo,Te extraño mucho y deseo verte pronto
بعد از وقت بلندی که گفتی مطمئنم خاطره انگیز هست.
ارسال شده توسط: S.S.H | 6 اکتبر 2009 13:46
سلام
خوبی ؟
ممنون از شما بابت نظرت
اگه با تبادل لینک موافقی خبر کن
منتظرتم…
بای
ارسال شده توسط: saeed | 6 اکتبر 2009 19:57
سلام
خوبی؟من شما رو لینک کردم…
شما هم با همون اسمی که تو عنوان وبلاگ هست ما رو لینک کنی ممنون میشم…
منتظرتم
بای
ارسال شده توسط: saeed | 10 اکتبر 2009 20:52
سلام قشنگ بود
بای
ارسال شده توسط: جمال | 11 اکتبر 2009 19:30
سلام بر دختران باران به زیبایشان به احساسشان
دختران باران که بر فراز کوهای پامیر عاشقانه میبارند و میسرایند حدیث عشق را و زمزمه میکنند زندگی را
كلبه ي زيبايي براي دل نوشته هايت بنا كرده اي با آرزوی موفقیت برای شما
آمدي خوش شدم باز هم به ما سر بزن
ارسال شده توسط: آشات | 14 اکتبر 2009 15:28