نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست - Part 2

دسامبر 16, 2009

سلام دوستان عزيز و گرامي
مطمئين باشين كه در اين روزها با نظراتتون منو خوشحال مي كنيد و هر چند كه هيچ كدمتان را تا به حال نديده ام اما همين كه بعضي ها نگران آدم مي شوند براي آدم دلخوشي دارد.
گاهي چقدر مي تواند احساسات متفاوت باشد.
همين ديروز بوود كه براي عيد آماده مي شديم و چقدر خوشحال بودم اگر چه تنها بودم اما خوشحال بودم.
اما بلافاصله فراداي همان روز هم تنها بودم و
هم غمگين
و حالا هم تنها و خسته ام
برايم از خدا طلب شادي كنيد (البته نه از نوع شادي روح)
احساس خستگي؛سرما خوردگي؛ضعف و بي حالي دارم خدا همه ي مريضا را شفا دهاد.
قربان همه ي دوستان نگران و غير نگران
فقط مي خواستم بنويسم تا باور كنيد كه هنوز زنده ام!

دسامبر 6, 2009

عيد مبارك!

هر كاري كردم تا عكس بگذارم نشد جناب مدير كه هي مي نويسي خبر عاجل خبر خوش به اين هم برس… حالا من يه چيز كشف كرده بودم هااا
خوب به هر حال تبريكات خشك و خالي ما را پذيرا باشيد.

دسامبر 1, 2009

ارزش دوست خوب !

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: ‘كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!’
من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.
همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ‘ اين بچه ها يه مشت آشغالن!’
او به من نگاهي كرد و گفت: ‘ هي ، متشكرم!’ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم… ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:’ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!’ مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..
در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.
من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.
مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.
من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.
حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!
امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ‘ هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!’
او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ‘ مرسي’.
گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ‘ فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش…. اما مهمتر از همه، دوستانتان….
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.’
من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.
مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: ‘خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.’
من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

نوامبر 27, 2009

حالا كه انقدر ذوق كردم به جاي تبريك خشك و خالي اينو گذاشتم

Eidmubarak-31[1]

مثل اينكه اين عيد خيلي مبارك بوده
آخه امشب كشف كردم كه چه طوري ميشه از افغان بلاگ عكس گذاشت آخرشم كسي ياريم نكرد و خودم كشف كردم.

Gol[1]

عييييييييييييييييييييييييييد

سلام دوستان گلم!
چطورين؟
عيدتون مبارك د……… حتما بقيه اش رو حفظين.
انشاء الله سال ديگه اين موقع تو لباس احرام باشيم.
اميد وارم عيد خوبي داشته باشين مخصوصا كساني كه در افغانستان عزيز هستن و سه روز تعطيل اند….

نوامبر 25, 2009

وضعيت اسف باري است

خدايا خوابم تعبير نشود

اما من ديدم كودكان سرزمينم را

آنگاه كه با توپ بازي مي كردند

همچون كودكان تمام زمين و زمان

و دختربچه را كه كنار كليكين چوبيشان

گيسوانش را شانه مي كرد

شبيه دختركان آسمان

اما

ناگاه كودكي فرياد زد

توپ

توپ

نگاه كنيد توپ سر شده است

سر بريده يك انسان

ديگران خنديدند

مگر تا بحال سرنديدي؟

باهمين بازي مي كنيم

اين زيبا تر است

بعد با پايش سر را زد

خون به ديوار پاشيد

خونش هنوز خشك نشده بود

گويي تازه از تن جدايش كرده بودند

و دخترك را ديدم

زيرلب چيزي مي گفت:

بازي كنيد يك روز سر شما را هم روي سينه تان مي گذارند

همانروز كه مرا چون ديگران بدرند.

و من از خواب پريدم

و كودكان با سر بازي مي كردند

نمي دانم تعبير خوابم چيست

مي دانم خوب نيست

هرچه هست

خدايا خوابم تعبير نشود.
با تشكر از دوستان خوبم و وب خوبشان كه اين مطلب را از اونجا دزديدم شرمنده ههههه

نوامبر 21, 2009

امشب هيچ احساس خاصي ندارم
امشب هم خيلي خوشحالم
هم خيلي ناراحت
البته مسلما اين فقط يك خيال هست چون همچين چيزي ممكن نيست چون من در كل آدم ناراحتيم!
حتما مي پرسي اون علامت تعجب ديگه اون بالا چي بود اونو براي اون دسته از دوستام گذاشتم كه هميشه ميگن من ناراحت نيستم اما
حتي خودم هم نميدونم چرا همچين آدمي هستم
هيچ وقت از حال لذت نميبريم (منحرفين گرامي توجه داشته باشن كه منظورم از حال لحظه ي حال بود) و هميشه در گذشته هاي دور به سر ميبرم در گذشته هاي خيلي دور……..
و يا در آينده هاي خيلي دور
كاش روزي بشه كه براي چند ساعتي از اين لحظه لذت ببرم و ديگه به هيچ چيز فكر نكنم
براي آن روز دعا مي كنم
تا شايد زود تر به سراغم بياد….

نوامبر 11, 2009

گفت و گو با خدا

گفتم:چقدر احساس تنهایی می کنم!
گفتی:وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ(بقره ۱۸۶) من که نزدیک هستم
گفتم:تو همیشه نزدیک هستی٬من دور هستم!ای کاش به تو نزدیک شوم
گفتی:
وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ وَلاَ تَكُن مِّنَ الْغَافِلِينَ (اعراف ۲۰۶)
هر صبح و شام پروردگارت را پیش خودت٬با خوف و تضرع و با صدای اهسته یاد کن.
گفتم:این همه توفیق میخواهد!
گفتی: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (نور۲۲)دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟
گفتم:معلوم است دوست دارم مرا ببخشی!
گفتی:بوَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌا (هود۹۰)پس از خدا بخواهید ببخشدتان و بعد توبه کنید
گفتم:این همه گناه؟
گفتی:أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (توبه۱۰۴)
مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندگانش قبول میکند؟
گفتم:دیگر روی توبه کردن ندارم!
گفتی:تَنزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ
غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطَّوْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ (غافر۲ـ۳)
خدا عزیز است و دانا!اوامرزنده ی گناه هست!
گفتم:برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفتی:قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (زمر۵۳)
خدا همه ی گناهان را می بخشد
گفتم:یعنی باز هم من را میبخشی؟
گفتی:
وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ يُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ يَعْلَمُونَ (ال عمران۱۳۵)
بجز خدا چه کسی گناهان را می بخشاید؟
گفتم:این حرفت دیوانه ام میکند… اتشم میزند… عاشقت میشوم… توبه میکنم…
گفتی: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ (بقره۲۲۲)
خدا هم توبه کنندگان را دوست دارد
گفتم:الهی و ربی من لی غیرک
گفتی:أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ (زمر۳۶)خدا برای بنده اش کافی است!
گفتم:در مقابل این همه مهربانیت چه میتوانم؟
گفتی:يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا
وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا
هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا (احزاب۴۱ـ۴۳)
ای مومنین خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنبد.او کسی است که خودش و فرشته گانش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند.خدا نسبت به مومنین مهربان است